3 ـ خوف از کشته شدن
(فَفَرَرْتُ مِنْکُمْ لَمّا خِفْتُکُمْ فَوَهَبَ لِی رَبِّی حُکْماً وَجَعلَنی مِنَ الْمُرْسَلینَ)
«هنگامى که از شما ترسیدم، فرار کردم. آن گاه پروردگارم به من علم
و حکمت عطا کرد و مرا از پیامبران خویش گردانید».
خداوند از قول حضرت موسى(علیه السلام) نقل مى فرماید که آن حضرت در شرایطى که براى وى پیش آمده بود و خطر قتل، او را از ناحیه دشمن تهدید مى کرد، فرار کرد و خود را از مرگ نجات داد.
نکته اى که از آیه مذکور استفاده مى شود این است که انسان باید تا جایى که امکان دارد، خطر مرگ را از خود دور کند و بدون جهت خود را به کشتن ندهد.
یکى از علل و اسباب غیبت حضرت مهدى(علیه السلام) که در روایات اهل بیت(علیهم السلام) بیان شده، ترس از کشته شدن است چنانکه مرحوم صدوق از زراره نقل مى کند که گفت: از امام باقر(علیه السلام)شنیدم که مى فرمود:
«براى قائم(علیه السلام) پیش از آنکه قیام نماید، غیبتى است».
عرض کردم: چرا؟
حضرت فرمود: «براى آنکه از کشته شدن بیم دارد».
در حدیث دیگرى نیز زراره از امام صادق(علیه السلام) نقل مى کند که آن حضرت فرمودند:
«للقائم غیبة قبل قیامه، قلت: ولِمَ؟ قال: یخاف على نفسه الذبح براى قائم(علیه السلام) قبل از قیامش غیبتى هست. عرض کردم: چرا؟ فرمود: براى آن که از کشته شدن بیم دارد».
روایات در این موضوع، فراوان است که ما نمونه اى از آن را ذکر کردیم.
امّا این که خوف از کشته شدن و نداشتن تأمین حیاتى موجب غیبت حضرت مهدى(علیه السلام) شده است، از مراجعه به کتب حدیثى که در موضوع غیبت نوشته شده روشن مى شود. زیرا سردمداران حکومت هاى عباسى بر اساس روایاتى که از پیامبر اکرم و اهل بیت(علیهم السلام) شنیده بودند، مى دانستند که از خاندان پیامبر و از فرزندان امیرالمؤمنین و حضرت فاطمه(علیهما السلام) شخصى به وجود خواهد آمد که بساط حکومت ستمگران و جبّاران با دست وى برچیده خواهد شد و نیز به آنان رسیده بود و دریافته بودند شخصیّتى که اساس و بنیان ظلم و استبداد را از بین مى برد، فرزند امام حسن عسکرى(علیه السلام) است; لذا در صدد کشتن وى بر آمدند و تمام نیرنگ هاى خود را در این زمینه به کار گرفتند.
همان طورى که فرعون، حیله هاى شیطانى خود را نسبت به حضرت موسى(علیه السلام)انجام داد، بنى عباس نیز نقشه هاى فراوانى را براى دست یابى به حضرت مهدى(علیه السلام) طرّاحى کردند; لکن خداوند متعال با تدبیر حکیمانه خویش که بر دست امام حسن عسکرى(علیه السلام)جارى ساخت، نقشه هاى شوم آنان را نقش بر آب کرد تا آخرین وصىّ و جانشین پیامبر براى انتقام کشیدن از ستمگران، جان سالم به در بَرَد و روز موعود فرا رسد و بساط ظلم و استبداد به وسیله آن حضرت برچیده شود.
(وَمَکَرُوا وَمَکَرَاللّهُ وَاللّهُ خَیْرُ الْماکِرِینَ)
«دشمنان خدا نقشه کشیدند و خدا نیز چاره جویى کرد و خدا بهترین چاره جویان است».
بنابر این، روشن مى شود که غیبت حضرت ولى عصر(علیه السلام) با خوف از قتل توسّط ستمگران ارتباط دارد و دستگاه حکومتى بنى عباس، ولادت آن حضرت را خطرى جدى براى خود تلقى مى کرد. بدون شک، اگر دشمنان به آن حضرت دسترسى پیدا مى کردند، او را از بین مى بردند; لذا با تدبیر حکیمانه اى که امام حسن عسکرى(علیه السلام)به کار بستند، ولادت فرزند ارجمندش مانند ولادت حضرت ابراهیم و موسى(علیهما السلام)پنهان ماند و حتى پس از ولادت نیز آن حضرت را مخفى داشتند تا تمام تلاش هاى مزوّرانه دشمن و نقشه هایى که براى دستیابى به آن حضرت کشیده بودند، نابود گردد.
چگونگى ارتباط غیبت با ترس از کشته شدن
بیان ارتباط غیبت با ترس از کشته شدن این است که گر چه خداوند متعال قادر است هر زمان که بخواهد حضرت ولى عصر(علیه السلام)را بر تمام حکومت هاى موجود غالب گرداند، امّا چون جریان امور در این جهان بر اساس اصل اسباب و مسبّبات قرار دارد، تا اسباب ظهور از راه هاى معمولى و مناسب فراهم نشود، قیام آن حضرت به تأخیر خواهد افتاد و اگر پیش از فراهم شدن مقدّمات لازم و ضرورى، آن حضرت ظاهر شود، از گزند دشمن در امان نخواهد بود; همان طور که اگر پیامبر اکرم نیز در آغاز بعثت در مکه، دست به جهاد و مقابله مستقیم با مشرکین مى زدند موفقیّتى نصیب آن حضرت نمى شد و احیاناً با خطراتى نیز مواجه مى شد.
اینک این سؤال مطرح مى شود که چرا آن حضرت مانند امامان قبل از خود ظاهر نمى گردد که یا با پیروزى، دین حق را حاکم گرداند و یا این که مانند نیاکان خویش در راه خدا به شهادت برسد؟
در پاسخ باید بگوییم که هر کدام از پیامبران خدا و اوصیاى آنان داراى مسئولیّت و وظیفه خاصّى بودند که باید آن را به گونه اى شایسته انجام مى دادند. از آن جا که حضرت مهدى(علیه السلام)آخرین حجت و ذخیره خدا در زمین است، وظیفه اى بسیار مهمّ و سنگین بر عهده دارد و آن تحقق بخشیدن به اهداف تمام پیامبران الهى است که باید با برقرار کردن صلح و صفا و عدل و داد و امنیّت عمومى در سراسر گیتى، انسان ها را زیر پرچم افتخارآمیز اسلام جمع نماید و همه را به سوى دین توحید و یکتا پرستى فرا خواند و تمام احکام قرآن کریم را به عنوان آخرین دستور العمل کامل از طرف خدا، اجرا کند و راه سعادت و کمال را به همگان بیاموزد.
واضح است که اجرا کننده یک چنین برنامه عمومى باید در شرایطى قیام کند که موفقیت و پیروزى براى وى حتمى و مسلّم باشد و هیچ امرى نتواند مانع پیشبرد اهداف او باشد. همچنین براى نزول امدادهاى غیبى و نصرت خداوند از نظر حکمت الهى مانعى نباشد.
بنابر این، اگر برنامه آن حضرت، قبل از حصول شرایط لازم، آغاز گردد و هدف وى که حاکمیّت بخشیدن به دستورات اسلام و قرآن است محقق نشود، نقض غرض مى شود. پس باید دنیاى بشریّت در انتظار تحقّق وعده هاى خداوند بماند.
بدیهى است تا خداوند اجازه نفرماید و زمینه و شرایط لازم براى ظهور آن حضرت و غالب شدن دین حق بر سایر ادیان محقق نشود، غیبت آن بزرگوار به طول خواهد انجامید.
این جا است که باید پیروان مکتب آسمانى قرآن و ارادتمندان به اهل بیت وحى و نبوت تمام توان خویش را در اعتلاى فرهنگ دینى مردم به کار گیرند و انسان ها را به ضرورت اقامه قسط و عدل در جامعه به رهبرى انسانى کامل و معصوم و مؤیّد از طرف خداوند توجه دهند، تا شرایط لازم براى نجات تمام مردم ستمدیده جهان به دست توانمند حضرت مهدى(علیه السلام) فراهم گردد.
از سوى دیگر باید دانست که وظیفه و مسئولیت حضرت مهدى(علیه السلام) از جهاتى با وظایف ائمه قبل از آن حضرت فرق مى کند که هر یک از آن جهات ایجاب مى کند که آن حضرت خود را از مواجه شدن با خطرات جدّى حفظ کند و منتظر امر خداوند متعال براى ظهور و حاکمیت بخشیدن به قانون همیشه جاوید اسلام و قرآن باشد.
اینک براى روشن شدن مطلب به دو نمونه از مواردى که زندگانى و مسئولیت حضرت مهدى(علیه السلام) با سایر ائمه(علیهم السلام)تفاوت دارد اشاره مى کنیم:
اول: احتمال خطر کشته شدن
دوم: رهایى از بیعت ستمگران
جهت اول: با توجه به این که حضرت مهدى(علیه السلام) آخرین امام و پیشواى معصوم از اهل بیت پیامبر(علیهم السلام) است، اگر در غیر وقت مناسب و قبل از حصول زمینه و شرایط براى پیروزى حتمى در اجتماع ظاهر شود، با خطر کشته شدن از طرف دشمن مواجه مى گردد. در این صورت علاوه بر این که نقض غرض در تحقّق بخشیدن به اهداف انبیا(علیهم السلام) و حاکمیّت دین حق بر سایر ادیان لازم مى آید، خسارت عظیم و جبران ناپذیر فقدان آخرین حجت خدا را نیز به دنبال دارد. چنین خسارتى در شهادت امامان قبل از آن حضرت وجود نداشت. زیرا هر کدام از ائمه قبل از آن حضرت که با جریان شهادت روبرو مى شد، مى دانست که بعد از وى امام و حجت معصوم دیگرى هست و زمین خالى از حجت نمى شود; از این رو، در صورت لزوم در راستاى انجام وظیفه تا سرحدّ شهادت در راه خدا پیش مى رفت. مانند حضرت امام حسین(علیه السلام) که در میدان کربلا به تنهایى در مقابل انبوه لشکریان کفر استقامت نمود و ذرّه اى انعطاف در مقابل دشمن نشان نداد. زیرا به خوبى مى دانست که با شهادتش دشمن رسوا خواهد شد و طولى نخواهد کشید که مقدّمات نابودى و اضمحلال قدرت طاغوتى دشمن نیز فرا خواهد رسید. آن حضرت مى دانست که امام و حجت خدا پس از او، مى ماند و پرچم هدایت را به نحو عالى به دوش خواهد کشید و در مرکز حکومت ظالمانه دشمن، پایه هاى کاخ طاغوتى وى را متزلزل مى سازد. لذا در آخرین لحظات زندگانى خویش که اسرار امامت را به فرزند عزیز و گرامى اش امام سجاد(علیه السلام)تحویل مى دهد، آن حضرت را از عاقبت کار خبر داد و امر به صبر و استقامت فرمود و موقعى که امام سجاد(علیه السلام)خواست به یارى آن حضرت بشتابد، امام حسین(علیه السلام) به حضرت امّ کلثوم(علیها السلام) فرمودند که او را از رفتن به میدان باز بدار; مبادا کشته شود و زمین از آل محمّد(علیهم السلام) خالى بماند.
امّا زندگانى امام عصر(علیه السلام) با زندگانى سایر ائمه(علیهم السلام) فرق اساسى دارد. زیرا وى بر اساس فرمایشات پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله وسلم)و آباى گرامى خویش مى داند که آخرین حجت و ذخیره خدا در زمین است و مى داند که زمین بدون حجت خدا قابل سکونت و زندگانى نیست که «لو بقیت الأرض بغیر إمام لساخت ; اگر زمین بدون امام و حجت بماند، هر آینه خراب خواهد شد».
بنابر این، موضوع این نیست که امام(علیه السلام) از ترس جان و خوف از مرگ، اختفا و غیبت را انتخاب نموده باشد; بلکه وى به حکم این که واسطه فیض بین خدا و مخلوقات است، سزاوار است که نقش حیاتى خویش را براى تداوم فیض خداوند به مخلوقات ایفا کند و جان خویش را از هر نوع خطرى در امان بدارد تا زمینه و شرایط کافى براى محقق شدن وعده خداوند که مى فرماید: «وَاَشْرَقَتِ الاَْرْضُ بِنُورِ رَبِّها» فراهم شود و زمین به نور وجود آن حضرت روشن گردد و کاروان بشر در پرتو هدایت و ارشاد آن بزرگوار، راه سعادت وکمال را بپیماید و به سوى خدا هدایت شوند. آن وقت است که به واسطه ظهور حضرت مهدى(علیه السلام) دین حق بر سایر ادیان غالب شده و زمین با حاکمیت دین خدا، از قسط و عدل پر خواهد شد.
جهت دوم: از موارد تفاوت برنامه هاى عملى حضرت مهدى(علیه السلام) با سایر ائمه(علیهم السلام)این است که بر حسب آنچه از روایات استفاده مى شود، آن حضرت همانند امامان قبل از خویش که بنابر اقتضاى زمان ناگزیر از نوعى صلح و مسالمت باخلفاى زمان مى شدند، نیست. زیرا آن حضرات در مواردى ناچار مى شدند که براى حفظ مصالح اسلام و مسلمانان از اصل تقیّه که یک دستور العمل قرآنى است ، استفاده کنند و بدین وسیله خطرى را که از جانب دشمن متوجه شیعیان و احیاناً خودشان بود دفع نمایند. مانند موضوع حکمیّت در زمان امیرالمؤمنین(علیه السلام) و صلح امام مجتبى(علیه السلام).
بنابر این اگر امامان پیشین که در جمع مردم حضور داشتند در مواردى از اصل تقیّه استفاده مى کردند و احیاناً بیعت با خلفاى جور را در ظاهر مى پذیرفتند، لکن حضرت مهدى(علیه السلام) با توجه به روایات فراوانى که از پیامبر اکرم و امامان معصوم(علیهم السلام)درباره آن حضرت و برنامه ایشان رسیده است، امکان استفاده از اصل تقیّه را ندارد. زیرا بر اساس روایات، برنامه و دستور کار آن حضرت ریشه کن کردن ظلم و فساد از روى زمین و برپا نمودن قسط و عدالت عمومى در روى زمین است. اجراى چنین برنامه همه جانبه و فراگیر، قبل از فراهم شدن شرایط و مقدّمات لازم، علاوه بر این که ممکن نیست، مشکلات فراوانى را نیز براى مجرى آن به دنبال مى آورد. زیرا طبیعى است که وقتى دشمن احساس کند در مقابل چنین فردى قرار گرفته است، آرام نمى گیرد و هیچ گونه تقیّه و سازشى را از وى نمى پذیرد.
دیگر این که برنامه و دستور کار آن حضرت، که همان تحقق بخشیدن به حاکمیت همه جانبه دستورات قرآن و اسلام است، با هیچ گونه تقیّه و سازش با قدرت هاى طاغوتى نمى سازد.
این مطلب در روایات فراوانى به عنوان یکى از علل و اسباب غیبت و اختفاى آن حضرت بیان شده است که وى در هنگام ظهور و قیام براى برپایى عدالت و قسط جهانى، از هیچ کس عهد و پیمانى بر گردن ندارد چنانکه از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است که فرمودند:
«یقوم القائم ولیس لأحد فی عنقه عهد و لا عقد ولابیعة» «قائم(علیه السلام)در حالى قیام مى کند که براى هیچ کس در گردن وى عهد و پیمان و بیعتى نیست».
شاید بتوان گفت که منظور از چنین روایاتى ـ که تعداد آن نیز فراوان
است ـ این است که در هنگام ظهور مهدى(علیه السلام) فرصت از کافران و ستمگران گرفته شده و روزگار آن ها سپرى گردیده است و هنگام آن رسیده که آخرین حجت و ذخیره الهى در زمین با استفاده از امکانات و شرایط لازم و نیز با استفاده از امدادهاى غیبى خداوند، در راستاى تحقّق بخشیدن به اهداف انبیاى الهى(علیهم السلام) قیام کند و وعده حتمى خدا را در غلبه دینِ حق بر ادیان باطل محقّق سازد و زمین را براى حکومت صالحان آماده سازد و بدین وسیله آیه کریمه زیر تحقّق یابد:
(وَلَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحُونَ)
«در زبور بعد از ذکر (تورات) نوشتیم که بندگان شایسته ام وارث حکومت زمین خواهند شد».
بنابر این، اگر در روایات یکى از علل و اسباب غیبت، عدم عهد و پیمان و بیعت دیگران بر گردن آن حضرت بیان شده، به جهت این است که آن حضرت در هنگام ظهور، هیچ حکومت و قانونى را جز حکومت خدا و قوانین قرآن کریم به رسمیّت نمى شناسد، بلکه حکومت خدا را بر اساس موازین و دستورات قرآن کریم جایگزین تمام حکومت هاى طاغوتى مى گرداند و جهان بشریت را تحت یک حکومت الهى کامل جمع مى کند و به سوى تکامل و سعادت دنیا و آخرت هدایت مى فرماید.
کلامى زیبا از حضرت على(علیه السلام)
در پایان این قسمت از بحث، مناسب است که توجه خوانندگان محترم را به فرمایش حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) که بیانگر بعضى از علل و حکمت هاى غیبت است جلب کنیم. آن جا که حضرت به کمیل بن زیاد نخعى مى فرماید:
«اللّهمَّ بلى! لا تخلو الأرض من قائم للّه بحجّة، إما ظاهراً مشهوراً، و إما خائفاً مغموراً، لئلاّ تبطل حجج اللّه وبیّناته، وکم ذا وأین اُولئک؟ اُولئک واللّه الأقلّون عدداً، والأعظمون عند اللّه قدراً.
یحفظ اللّه بهم حججه و بیّناتِهِ حتّى یودعوها نظراءهم، و یزرعوها فی قلوب أشباههم.
هَجَم بهم العلم على حقیقة البصیرة، وباشروا روح الیقین، واستلانوا ما استعوَرهُ المترفونَ، واَنسوا بما استوحش منه الجاهلون، وصحبوا الدنیا بأبدان أرواحها معلّقة بالمحلّ الأعلى.
اُولئک خلفاء اللّه فی أرضه، و الدعاة إلى دینه، آه آه شوقاً إلى رؤیتهم!».
«بار خدایا! چنین است که زمین هرگز از کسى که با حجت و دلیل، قیامِ به حق نماید و دین خدا را برپا دارد خالى نخواهد ماند; خواه این کس ظاهر و آشکار باشد ]مانند امامان یازده گانه معصوم(علیهم السلام) [خواه در حال ترس و پنهانى ]مانند امام دوازدهم حضرت مهدى(علیه السلام)[ تا دلایل الهى و مشعل هاى فروزان خدا از بین نرود. و آنان چند نفرند و کجایند؟ به خدا سوگند که تعداد آنان اندک و مقام و منزلتشان در نزد خدا بسى بزرگ و ارجمند است. زیرا خدا به وسیله آنان حجت ها و دلایل روشن خویش را پاسدارى مى کند، تا آن را به کسانى مانند خود بسپارند و بذر آن را در دل هاى افرادى مثل خودشان بیفشانند.
علم و دانش با بینش حقیقى به آنان رو مى آورد و آنها، روح یقین را با نهادى آماده و پاک لمس مى کنند و آنچه را دنیا پرستان هوس باز، دشوار و ناهموار شمارند، آنها براى خویش آسان و گوارا دانند و آنچه را جاهلان از آن هراسان باشند آنان بدان انس گیرند. زیرا آنان دنیا را با بدن هایى همراهى مى کنند که ارواحشان به جهان بالا پیوسته است.
آنان در زمین، خلفاى خدا و دعوت کنندگان به دین او هستند. چقدر مشتاق و آروزمند دیدارشان هستم!»
آنچه حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام) در این حکمت براى کمیل بن زیاد بیان فرموده است، جز برپیامبر اکرم و امامان معصوم بعد از آن حضرت، بر هیچ مقام و شخصیّتى منطبق نمى شود. حتى ابن ابى الحدید نیز این جملات امام(علیه السلام) را بیانگر اعتقادات شیعه مى داند و مى گوید: «این جمله اعتراف صریح امام نسبت به مذهب امامیه است».
نکاتى چند از کلام حضرت على(علیه السلام)
حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) در این کلام ژرف و پر محتوا، نکات مهمى را بیان داشته اند که به آن اشاره مى کنیم:
1 ـ امام(علیه السلام) قبل از هر چیز توجه جامعه بشرى ـ به خصوص مسلمانان ـ را به ضرورت مسئله امامت و رهبرى خاطر نشان فرموده و نیاز مبرم جامعه اسلامى را، در هر عصر وزمان، به وجود امام واجد تمام شرایط که از سوى خدا انتخاب شده باشد، متذکر شده و در بیانى شیوا و دعا گونه، خداوند متعال را بر صدق گفتار خود که بیان یک حقیقت دینى و ضرورت اسلامى است گواه گرفته است که نباید صحنه زمین از امام و رهبرى که بیانگر حقایق و خواسته هاى الهى است خالى بماند. زیرا اگر زمین از حجت خدا خالى بماند، دلایل الهى آسیب پذیر مى شود و نشانه هاى خدا در زمین باطل خواهد شد.
2 ـ نکته دیگرى که امام(علیه السلام) بدان اشاره فرموده اند تشریح موقعیت امامان راستین و جانشینان واقعى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)اسلام است که در وجود خود و فرزندان معصوم آن حضرت خلاصه گردیده است. لذا حضرت بار دیگر نظر جامعه را به این نکته توجه مى دهد که عهده دار مقام امامت و رهبرى مسلمانان، از طرف خدا تعیین مى شود. این امام، ممکن است به دو وجه وظیفه خطیر امامت را انجام دهد و در هر حال مردم را به سوى خواست خدا هدایت نماید و این معنا از دو جمله مختصر و پر محتواى آن حضرت استفاده مى شود که فرمود: «إما ظاهراً مشهوراً و إما خائفاً مغموراً». زیرا یا این گونه است که جامعه اسلامى بعد از پیامبر اسلام فرمایشات آن حضرت را در مورد اطاعت و فرمان بردارى از امام و رهبر واجد تمام شرایط ـ که از سوى خدا به وسیله پیامبرش اعلان گردیده است ـ به کار مى گیرند و زمینه و شرایط براى فعالیت همه جانبه امام و حجت بعد از پیامبر فراهم مى گردد که در این صورت، امام زعامت مستقیم جامعه اسلامى را به دست مى گیرد و به طور ظاهر و آشکار در میان مردم به هدایت و ارشاد آن ها مى پردازد و تمام دستورات و قوانین اسلام را مانند پیامبر اجرا مى کند و یا این گونه است که مردم نسبت به امام و رهبر معصوم، فرمان بردار نیستند که در این فرض نیز از دو حال خارج نیست:
حالت اول این است که گر چه امام(علیه السلام) به واسطه غصب خلافت از سوى دیگران، از آزادى برخوردار نیست، لکن تا حدّى مى تواند در جهت نشر علوم قرآن و ترویج احکام اسلام و جوابگویى به مشکلات فکرى فعالیت کند همانطورى که هر کدام از امامان معصوم ما، مشکلات علمى و فکرى و سایر مشکلات جامعه را در حدّ امکان به نحو احسن مى گشودند.
حالت دوم این است که بر اثر حاکمیّت زمامداران خود سر و ستمگر و نامساعد بودن زمینه و شرایط لازم براى انجام وظیفه رهبرى، امام(علیه السلام) ـ از ترس جان خود و شیعیان ـ ناگزیر مى گردد که به صورت ناشناس و پنهانى به سر برد تا زمینه و شرایط کافى براى حضور وى در جامعه فراهم شود. مانند امام دوازدهم، حضرت مهدى(علیه السلام) که با چنین موقعیت دردناک و جانسوزى روبرو گردید و جوّ حاکم به حدّى تیره و نامساعد بود که امام(علیه السلام) را وادار به اختفاى از دشمن و غیبت از انظار عمومى کرد; به طورى که بر اساس روایاتى که در این رابطه آمده است، شیعیان به جهت رعایت مسایل امنیّتى، حتّى از تصریح نام مبارک امام دوازدهم(علیه السلام) منع شده بودند و با رمز و اشاره درباره آن حضرت سخن مى گفتند.
3 ـ نکته دیگرى که از کلام حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) استفاده مى شود این است که امام(علیه السلام) به تعداد امامان اشاره فرموده است و با اداى سوگند، قلّت و محدودیّت امامان معصوم را خاطر نشان کرده است. این موضوع با در نظر گرفتن روایات فراوانى که از پیامبراکرم درباره خلفاى دوازده گانه آن حضرت آمده است تنها با عقیده شیعه امامیّه که قائل به امامت دوازده امام هستند، منطبق مى گردد.
4 ـ آخرین نکته اى که متذکر مى شویم این است که ایشان، پس از بر شمردن برترى ها و ویژگى هاى ممتازى که در این گروه و عدّه کم موجود است، اوصاف و صفاتى را براى آنان ذکر مى کند که جز در پیامبران و جانشینان آنان چنین صفاتى وجود ندارد.
حضرت مى فرماید: «اینان خلفاى خدا در زمین و دعوت کنندگان به دین او هستند».
این بیان را قرآن کریم در مورد پیامبرانى مانند داود(علیه السلام) آورده است و از وى به عنوان خلیفه خدا در زمین نام برده است چنانکه مى فرماید:
(یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ)
«اى داود! ما تو را خلیفه خود در زمین قرار دادیم. پس در بین مردم به حق داورى کن».
از توجه به فرمایش حضرت على(علیه السلام) که از آن افراد، به عنوان خلفاى خدا در زمین یاد مى کند و همچنین با توجه به این نوع از آیات قرآن کریم، نکته اى که بدان پى مى بریم این است که جز پیامبر گرامى اسلام و جانشینان بر حقّ آن حضرت، که نقش رهبرى و تعلیم و تربیت صحیح جامعه را بر عهده دارند، کسى دیگر نمى تواند حجت و خلیفه خدا در زمین باشد.
بنابر این، روشن شد که مقصود على(علیه السلام) از بیان عدّه خلفا، همان امامان و پیشوایان راستین شیعه است که مسئولیت امامت و رهبرى جامعه اسلامى از طرف خدا به وسیله پیامبر بر دوش آنها نهاده شده است.
بدیهى است کسانى که بعد از پیامبر گرامى اسلام به طور خود سرانه و بدون توجه به سفارشات آن حضرت و نصّ صریح قرآن در مورد امامت حضرت على(علیه السلام)زمام امور را به دست گرفتند، نمى توان از آنان به عنوان خلیفه خدا یاد کرد. زیرا خلیفه خدا کسى است